تبليغاتX
دل نوشته

دل نوشته

خدایت یار تا آن دم که از هستی نشان باشد/ دعایت میکنم سهمت همیشه آسمان باشد

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست
تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

"حمید مصدق "

+نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت13:19توسط مریم | |

حس میکنم بدبخت تر از من توی این دنیا وجود نداره

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت17:47توسط مریم | |

 

امشب شب مرگ منه

شاد باشید

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت21:10توسط مریم | |

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت23:58توسط مریم | |

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!
حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!
بال های خویش را دست توسل کرده بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت8:48توسط مریم | |

آنچه میخواهیم نیستیم،

آنچه هستیم نمیخواهیم،

آنچه دوست داریم نداریم،

آنچه داریم دوست نداریم،

عجیب است هنوز زنده ایم و امیدوار

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت18:32توسط مریم | |

بعد تو هیچ چیز دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم

همه حرفا که آخه گفتنی نیست

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت23:50توسط مریم | |

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت

همه جا

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت19:18توسط مریم | |

حالم از خودم بهم میخوره

چرا هیچ کس منو همین طور که هستم نمیخواد

چرا هرکسی به من میرسه یادش میفته دعوا داره

چرا میگن دوستم دارن اما.....

از خودم خسته ام

ایکاش روز آخر زندگیم بود

خدایا خسته ام

چرا فقط باید بشنوم؟

چرا نباید جواب بدم؟

چرا نباید به کسی بگم دوست ندارم در موردم نظر بده؟

من همینم

همین مریمی که هستم

هرکی میخواد بخواد نمیخوادم به خودش ربط داره احتیاجی به نظرش نیست

اه

حالم از هرچی مزاحمه به هم میخوره

+نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت11:33توسط مریم | |

شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم، تنها از جاده عبور.
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.

                                        " سهراب سپهری "

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت10:9توسط مریم | |